چشمان ساده ای داشت
بی هیچ رنگ و لعابی
ولی
برای من زیباترین نقاشی دنیا بود
برای ساعت ها در سیاه چاله بین آن کوه های قهوه ای گم میشدم
بی صدا
بی حرف
ماننده ذره ای که در جهان هستی معلق و رهاست
اما
نمی خواهم بدانم چه بود...
غم یا شرم
که همیشه آن چشمان را از نگاههای من می دزدید
و مرا چون متهمی در ردیف اول می نشاند
به جرم نگاه های عاشقانه
.
.
.
.
پ.ن: و داستانی که به انتها رسید
برچسب:
نویسنده: آبتین فراهانی